ایستگاه بهار

:: ایستگاه بهار

ایستگاه بهار

اندیشه هایم درست مثل کاغذ قایقی سرحالی هستند که در آب روانی به پیش می روند و من مثل کودک خوشحالی به پیش رفتن قایقم را تماشا می کنم و از اینکه

قایقم تعادلش را حفظ کرده و

آب هیچ میلی به تسخیر آن ندارد و با مهربانی او را روی دوش خود به پیش می برد، پر از شادی می شوم....

منبع : پارادایم ایستگاه بهار
برچسب ها : ایستگاه بهار

ناتوانی زبان در بیان تجربه و پارادوکس میان میل به بیان آن تجربه و هم زمان نگفتن آن!

:: ناتوانی زبان در بیان تجربه و پارادوکس میان میل به بیان آن تجربه و هم زمان نگفتن آن!
"واژه ها ظلم به حقیقت اند"

اگر چیزی نمی نویسم به خاطر همین جمله بالا است!

طی سالیان اخیر مسحور این کلام بوده ام و چه بگویم که هر آنچه به کلام درآید، ظلم به حقیقت خواهد بود.

اگر سپیده دمان به سر چشمه زلالی برسم؛ از آن خواهم نوشید، از لذتم حتما خواهم گفت ولی وجود دره ای به عمق حقیقت مابین تجریه من و تاریخ، شکی آزارنده در ذهنم ایجاد کرده است....

 

منبع : پارادایم ناتوانی زبان در بیان تجربه و پارادوکس میان میل به بیان آن تجربه و هم زمان نگفتن آن!
برچسب ها : حقیقت

زیر دندان آسیاب سرمایه داری

:: زیر دندان آسیاب سرمایه داری

زیر دندان آسیاب سرمایه داری

 آدمهای بی بنیه از نظر مالی را دیگر می توانم خوب تشخیص دهم؛ از لباس هایشان، از چهره شان، از شکل دعواها و نحوه شاد بودنشان... بنابراین فکر می کنم، اگر یه وقت پولدار شدم، می توانم بدون سخت گیری و بدون این بهانه دم دستی که آیا نکند با کمکم فرد مورد نظر دست از تلاش بردارد یا نه؟ به چنین افرادی کمک کنم.

آدم های بی بنیه از نظر مالی، اغلب از نظر فکری هم بی بنیه هستند، نمی دانم وضع مالی شان نتیجه نوع نگاه و فکرشان بوده یا فکر و برداشت هایشان نتیجه وضع مالی شان. این قضیه خیلی پیچیده ست، هرچه هست این دو، هم دیگر را باز تولید می کنند. انگار مثل دو کاموا با دو رنگ مختلف در هم بافته و در نهایت اما، تبدیل به یک شال گردن  واحد شده اند، دور بودن شان.

آدمهای بی بنیه هم قلب مرا به درد می آورند و هم عصبانی ام می کنند.

پی نوشت: دوستان خوبم در ادامه مطلب قبلی ام - بخش هایی از من دیگر مثل آینه شده اند- دوست داشتم این چند خط را هم اضافه کنم:

مثلا اینکه اصلا منظور من زیر سوال بردن سادگی و روراستی نیست. منظور من یک جور منش است که در آن فرد بیش از آنکه به افکارش فرصت ریشه زدن و بالندگی بدهد، هی انرژی آنها را در غالب حرف هدر می دهد.  - که شاید این به خاطر اهمیت زیاد قائل شدن به بقیه باشد- گاهی فکر می کنم باید با صبوری اجازه داد حرفها سبز شوند و از وجود آدم بزنند بیرون. شاید این طوری، آدم زیباتر به نظر برسد، یا حتی خوشمزه تر، درست مثل مقایسه یک غذای ساده با یک غذای بارگذاشتنی ست. اگر بنا به تاثیر گذاری و ماندگاری هم باشد، شاید حرفهای این طور به جلوه در آمده بهتر اثر گذار و به یاد ماندنی باشند.

و دیگر اینکه، تلاش داشتم تاثیر همین حرفهای غیرضروری را هم بگویم که گاه به خاطر بی فکری پشت آنها، آدم دچار دردسرهایی می شود که جبران آنها مستلزم تداوم همان تسلسل زبانی بی حاصل است.

و در یک خانه شیشه ای، انگار هیچ حریم خصوصی برای خودت قائل نشده ای و آینه که پشت آن مات است، هم خلوت تو را حفظ می کند و هم تازه بهتر از شیشه می تواند تو را به خودت نشان دهد.

شاید بهتر باشد نه همه وجود ولی حتی شده، بخشی از آن را به حالت آینه در آورد....لااقل محض خاطر پر رمز و رازی!

برچسب ها: در مصاف یک سایه سنگین......

منبع : پارادایم زیر دندان آسیاب سرمایه داری
برچسب ها : شاید ,بنیه ,خاطر ,آینه ,مالی ,سرمایه داری ,آسیاب سرمایه ,دندان آسیاب ,دندان آسیاب سرمایه

می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر....

:: می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر....

می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر....

......ناز هم کلاس من و فامیل دور ما بود. مثل تمام خانواده های بی در و پیکر، ...ناز هم مثل یک گیاه در تَرک دیوار، بالاخره خیلی زود قد کشید و برای خودش خانمی شد. کم کم داشت به سن دبیرستان رفتنش می رسید که بی خیال درس و مشق شد؛ دوست داشت، یک راه میانبر برای رسیدن به آرزو هایش پیدا کند، بنابراین به سرش زد که برود کلاس کمک های اولیه. خانواده، چندان موافق این تصمیم متفاوت او نبودند و هی بهانه آوردند و موجه ترین بهانه آنها این بود که تو باید یک همراه پیدا کنی والا ما نمی توانیم همین طوری شما را بگذاریم بروی فلان شهر و تا برگردی خانه دلمان هزار راه برود.

از آنجا که .... ناز خواهر و برادرهای دیگری هم داشت، خانواده دیگر به خود حوصله ندادند که زیاد در باب ذهنیات یک نوجوان پر شور مکاشفاتی داشته باشند و پیش بینی کنند که این خواسته چه طوری در پی تحقق خود می تواند از مجراهای مخاطره آمیز سر در بیاورد.

این بود که ...ناز شخصا دست به کار شد و  در یک بعد از ظهر بلند و کسل کننده تابستانی، .... با عقل تازه جوانه زده و نارس خود، شال و کلاه کرد و بی خبر رفت شهر مزبور تا به اصطلاح چند و چون دوره آموزشی فوق الذکر را جویا شود.

اهرمی که به .... ناز کمک کرد تا خیلی بی پروا دست به عمل بزند، وجود دختر عمه اش در شهر مزبور بود که سالها پیش به آن شهر شوهر کرده بود.  ... ناز طبق تمهیدات خودش قرار بود برود پیش همین دختر عمه - البته بی هیچ هماهنگی.

در نهایت، آفتاب خسته داشت غروب می کرد که خانواده متوجه شد، خبری از ... ناز نیست. خانواده ...ناز در محاصره فامیل و دوستان و همسایگان فضول  به هر جا که گمانشان می رفت زنگ زدند، بی نتیجه بود.  گزینه بعدی بیمارستان های شهر بود، این گزینه هم به جایی نرسید. ساعت یازده شب، در حالی که مادر .... ناز دیگر رو به مضمحل شدن می رفت و پدر با دستپاچگی و مچاله شده در خود در پاسگاه پلیس پیگیر کار دخترش بود، همین دختر عمه زنگ زد و گفت:.... ناز خانه ماست و دیگر می توانید باقی قضیه را حدس بزنید.

من با وجود کنجکاوی زاید الوصفم نفهمیدم که .... ناز بعد که پایش به خانه رسید، اهالی خانه با او چکار کردند. (علی الخصوص با هیبتی که از عموی بزرگش سراغ داشتم) اما فهمیدم که با او در بیرون از خانه چکار کردند:

....ناز در این محیط کوچک، یک جورهایی نقل محافل زنان کم مایه ای شد که یکنواختی روزهایشان را با اخباری از این دست، پس می زدند. هر کس شایعه ای به فراخور ذهنیت خودش در مورد .... ناز درست کرد، مضمون این شایعه ها آنقدر پر و پیمان بود که بتواند .... ناز را در حجم سنگین خود دفن کند. به این ترتیب .... ناز فاتحه شوهر و خیلی چیزهای دیگر را که همچون موهبت نصیب دختران خوب و حرف گوش کن می شد را می بایست از سر بیرون کند.

اما آدمیزاد خوشبختانه، توانایی دارد به نام "بی تفاوتی" که به نظر من وقتی شدت درد زیاد باشد، مثل بی حسی و سِر شدگی گاه دست به انتخاب آن می زند. انتخاب دیگر مرگ است یا وا دادن خود در دل اقیانوس پرتلاطم زاییده نگرانی های زندگی و افسردگی....

اما.... ناز انتخاب اول را کرد و خودش را به بی تفاوتی زد. او در کلاسهای مختلف گل سازی، گل بافی، ..... شرکت کرد و در نهایت قافیه را نبافت. تا اینکه نمی دانم از چه طریق مرد مسن پولداری که بچه هایش دیگر ازدواج کرده بودند، با .... ناز ازدواج کرد. مردی که سن او بیش از پدر ناز بود. بچه ها و آقای داماد شرط گذاشتند که تازه عروس نباید بچه دار شود.... و به این ترتیب ناز وارد مقطع نوینی در زندگی اش شد که به نظر می رسید آن را به وضع موجود خود ترجیح می داد.

من دیگر .... ناز را قریب به 20 سال است که ندیده ام. فقط وصف اش را در مهمانی ها شنیده ام، این که چه لباس های فاخری می پوشد و چقدر طلا از او آویزان است... اما اینکه قلبش چقدر شاد است، آن را نمی توانم بگویم.

......... ناز را دوست داشتم درست مثل یک گل شکفته بهاری، اما همش فکر می کنم، چطوری می شود، چنین گل هایی را از تگرگ نادانی ها، به ویژه تگرگ های نادانی پدر و مادر که به نظر من از نوع غم انگیز نادانی ست، رهاند.

پی نوشت: بهانه این داستان، دختران دبیرستانی ناز و  پر از احساسی است که گاهی در محاصره شان قرار می گیرم.... و دیگر این که حین نوشتن این متن، یاد شعر عروسک کوکی فروخ فرخزاد افتادم که در ادامه آن را می آورم و عنوان پست برگرفته از همین شعر زیباست.

برچسب ها: ال ناز، مه ناز، سا ناز، گل ناز، سرو ناز، مهر ناز

منبع : پارادایم می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر....
برچسب ها : خانه ,ناز، ,همین ,خودش ,خانواده ,دختر ,همین دختر ,کنار پرده ,باقی ماند

بخش هایی از من دیگر مثل آینه شده اند....

:: بخش هایی از من دیگر مثل آینه شده اند....

بخش هایی از من دیگر مثل آینه شده اند....

میان افرادی که می شناسم، کسی را سراغ ندارم مثل خودم، که تا این پایه، درون و برونش یکی باشد. درست مثل خانه های بی در، یک جور کاروان سرا، که می شود بروی و تمام حجره هایش را با طیب خاطر بگردی؛

هرچند البته الان یک بخش هایی از خودم را توانسته ام از حالت شیشه ای بودن در بیاورم و درونم تا این حد، جلوی دید نباشد ولی خوب می دانم، این میزان کافی نیست.

هنوز، اصرار عجیبم به اینهمه خود افشاء سازی را درست نمی توانم درک کنم، ولی این قدر هست که فهمیده ام، این ویژگی ام، از حسن اخلاقم یا هر چیز  فکر شده دیگر نیست، بلکه بیشتر یک جور گرفتاری است. خوب که فکر می کنم، متوجه می شوم که بیشتر افشاء سازی های من معمولا از طریق زبانم صورت می گیرد. من آدم حرافی هستم، هرچند یک استدلال گول زننده پشت این پرحرفی هاست و آن این است که تجربیات و خوانده ها و شنیده های مفیدی را که به من رسیده، دوست دارم سریع همین طور تا از دهن نیفتاده به گوش بقیه برسانم. در صورتی که این منطق اصلا صحیح نیست؛ چون اولا هر کسی به خاطر شرایط ویژه و منحصر به فرد بودنش، لزوما به تجربیات من نیاز ندارد و دیگر اینکه معمولا افراد طالب، خودشان دست به جستجو و سوال می زنند و همین پاسخ را برایشان ارزشمند می سازد. تازه ای بسا در این حال، من بی آنکه متوجه شده باشم، دست به تحقیر طرف زده ام: من می دانم و تو نمی دانی.

در لابه لایه حرفهای من به دیگران غیر از تجربیات ارزشمندم، حرفهایی هم بوده مثل سنگ خارا که نتیجه طغیان آتشفشان های موسمی وجودم بوده و لابد سخت نیست حدس بزنید که چه طوری من در ذهن افراد، علی الخصوص نزدیکان، پرونده های مفتوحی، دال بر حرفهای نیش دار یا مثلا قابل تامل به یادگار گذاشته ام. به طوری که این رد پا ها مثل یک اثر جرم به آنها کمک می کند، تا در مواقعی که حتی خودشان در قبال من با کم لطفی رفتار می کنند یا اساسا غیر انسانی با استناد به همان مدرک کذایی -همان مذاب های زود خنک شده مجسمه وار-، رفتار خودشان را با مجرمی چون من توجیه کنند.

جدیدا که متوجه این نکته شدم از این همه سربه هوایی و بی احتیاطی در حرف هایم واقعا تعجب می کنم. آخه آدم تا این حد با خودش دشمنی می کند؟

آه خدای من، افراد چقدر مراقب حرف زدن هایشان هستند که بهانه دست کسی ندهند ولی من چرا این قدر به این اصل مهم در روابط حواسم نبوده؟ شاید به این دلیل ساده که افسردگی مرا مثل یک مورچه گیر افتاده در عسل آنقدر در خود اسیر ساخته بوده که فرصت پرداختن به پیرامونم از آن جمله افراد را نداشته باشم.

خوشا به حال افرادی که می توانند زبان شان را در اختیار مقتدرانه خود بگیرند.

پی نوشت: این مطلب را با یک احساس اعتماد به نفس متزلزلی پابلیش می کنم، (که توضیح دلیلش طولانی است) حسی که دوست دارم خیلی زود، مثل برخی خواب های شبانه فراموشم شود.

منبع : پارادایم بخش هایی از من دیگر مثل آینه شده اند....
برچسب ها : خودشان ,بوده ,افراد ,تجربیات ,کنم، ,متوجه ,دوست دارم ,افشاء سازی

تا یه وقت پشت در نماند...

:: تا یه وقت پشت در نماند...

تا یه وقت پشت در نماند...

 نیم متر پارچه را بدون آستین سریع برایم پیراهن دوختند، من با خوشحالی تمام شب با آن خوابیدم، صبح که بیدار شدم، تنم کوفته بود.

"جنسش پلاستیک است" مادرخوانده ام گفت. از آن موقع هیچ وقت شبها با لباسی که حدس بزنم جنس خوبی ندارد، نمی خوابم، یا اگر بخوابم، صبح خیلی حکیمانه به همه اعلام می کنم، جنسش خوب نیست، نخی نیست، اینه که تن درد گرفته ام.

حالا من معدود لباس هایی را که دارم با وجود کهنگی شان اما، به خاطر جنس خوب شان، خیلی دوست دارم. حاضر نیستم آنها را با لباس هایی عوض کنم که با این قدرت خریدم، جنس شان محل شبه باشد.

تب خرید کلا در من از میان رفته، نه اینکه خوشحال نشوم وقتی چیزی می خرم، نه، منظور آن هیجان غریب است که بی خبر سراغت می آید. آن هیجان، وقتی سراغم می آید، می داند که باید با اطلاع قبلی بیاید. باید پیغام دهد، باید با من هماهنگ باشد تا من در را به رویش باز کنم.

و نوروز که آسمان و زمین و هوا، همه در بست در خدمت جلوه گری اوست هم حتی او هم با اطلاع قبلی به منزل من می آید و من مثل یک بانوی دست نیافتنی، می توانم قبل از اینکه با نوروز احاطه شوم، ساعت ها با او به گفتگو بنشینم و با او بیشتر آشنا شوم.

بعد از سالیانی که همواره به خاطر روحیه ام، احساساتم مرا چون سواری بی مقصد به سرزمین های دور می برده اند، حالا می خواهم با دست آموز کردن آنها، کمی از سرزمین های دوری را که کریستف کلمب درونم کشف کرده، لذت ببرم.

منبع : پارادایم تا یه وقت پشت در نماند...
برچسب ها : اطلاع قبلی ,لباس هایی

جنگ تنهایی با یک آواز

:: جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ تنهایی با یک آواز

دیگر شنا کردن یاد گرفته ام و یواش یواش اگر خدا بخواهد غرق شدن  در آب های آزاد اقیانوس های وجودم می رود که در من به تجربه ای مدفون در گذشته تبدیل شود. همین چند دقیقه پیش بود که در حال ظرف شستن بودم و هم زمان به یکی از آهنگ های ابراهیم تاتلیس گوش می کردم، شستن بشقاب ها تمام شده بود، در بحر شستن چربی های ماسیده ماهیتابه فرو رفته بودم که همین ترانه مرا با خود به قعر تاریک و ساکت درونم کشاند. یاد "ن" خدا بیامرز افتادم که مرگش به باورم بزرگ ترین تلخی زندگی ما بود. او آنقدر خوبی داشت که بشود همان میزان را دستمایه اسطوره سازی از او قرار داد و به نبودش دریغ خورد. بسیار فعال بود، بسیار کاربلد بود و بسیار عملگرا... و در عین حال لجباز و البته متعصب در مورد خانواده اش. بعضی از افراد بعد از ازدواج شان، انگار تمام رسالتشان این می شود که زندگی خود را وا بگذارند به کمک خانواده خود بشتابند. انگار ازدواج برای آن ها شوکی است که بعد از دریافت آن تازه یاد اعضای خانواده می افتند و دوست دارند بی دریغ به آنها کمک کنند و وقت بگذارند و همین قضیه پای صغیر و کبیر خانواده را به زندگی مشترک این بعضی ها باز می کند. خانواده عروس هم تازه کشف می کنند، چه جواهری را به قیمت ارزانی فروخته اند. خلاصه چه بگویم، که گاهی گرفتاری های روانی آدم، چه بر سر زندگی اش و زندگی چند نسل بعد از خود می تواند بیاورد.

خاطرم آمده بود، خودم هم یک مقطعی در این سیکل افتادم ولی خدا را شکر به مدد شخصیت های رمانهایی که می خواندم توانستم از توهمات ذهنی ام عبور کنم.

به سبکی یک عطسه، چند قطره اشک به چشمانم آمد و همین. به همین سادگی و به همین بی تکلفی! قضیه تمام شد، بعد سرم را از گل آلودگی وجودم آوردم بیرون و با ریه هایی انباشته از زندگی، چایم را تک نفره سر کشیدم.

 عنوان پست: شعر صدای پای آب، سهراب سپهری

منبع : پارادایم جنگ تنهایی با یک آواز
برچسب ها : همین ,خانواده ,زندگی ,تمام ,شستن ,بود،

مسیح روشن من....

:: مسیح روشن من....

مسیح روشن من....

هر روز که بلند می شوم در سطور کتابهایی غرق می شوم که هیاهوی امواج آنها می تواند آنقدر گوش های مرا پر کند که جایی برای شنیدن آهنگ ترس ها و تردید هایم نباشد.

یک خط منطقی در زندگی تان ایجاد کنید و بعد در مجاورت آن به کارهایی بپردازید که با انجام آنها احساس می کنید دارید خودتان را شخم می زنید. این خط منطقی می تواند کارهای روزمره ای باشد که انجام ندادنشان زندگی تان را از روال معمول خارج می کند بعد خواه نا خواه شما را در معرض فشاری شبیه جدا شدن یک بره از گله قرار می دهد. برای دوری از این فشار، خیلی ساده می توانید بخشی از روز به مکاشفه هایتان بپردازید و در انتهای روز دوباره به سوی گله برگردید. اصلا شاید توی همین گله، چیزهای جالب تری برای پرداختن باشد.

خواندن کتاب های خوب، دقیقا می تواند ساعاتی از روز شما را به خلوتی به یادماندنی بکشاند که باقی روز را از انرژی حاصله از آن لحظه ها با تمامی وجود زندگی کنید.

من در حال خواندن کتاب دیگری از نیکوس کانتزاکیس هستم: کتاب مسیح باز مصلوب. این کتاب روزهای بهاری مرا با هویت خاصی در ذهنم بایگانی می کند، دنبال گیراندن آن نور ایمانی هستم در درونم که خواندن این کتاب، درخشندگی خاصی به آن بخشیده. همان قدر که این مرد با باورهایش، می تواند این طور زیبا دنیا را با تمام سیاهی ها و سپیدی هایش به تصویر کشد، لابد من هم می توانم.

این خط منطقی که مثل یک خط راه آهن کنار قلب من کشیده شده، مرا به دنیای بیرونی وصل می کند و حکم نخ تسبیحی را دارد که دانه های ذهن و فکرم را با هر رنگ و اندازه ای می تواند کنار هم گرد آورد و از پاشیدگی و گم شدن شان جلوگیری کند. به برکت زیر و رو شدن های خاک وجودم، توی کلاس هایم، آرامشی را حس می کنم و منتقل می کنم که به من حس یک کیمیاگر را می دهد...

آه، هم اینک حرفهایی که می خواهم بگویم درست مثل شن از لابه لای غربال ذهنم می ریزد و همین، نوشتن را برایم سخت می کند. نوشتن هم یک قدرتی نیاز دارد که هیجان نگارنده را تعدیل کند، شاید هزینه های معمول، مثلا قبض ها، همین کار را با آدم بکنند.

کسی چه می داند اگر همین حرص و ولع مبارکی که برای کشف زندگی در من می جوشد در مورد پول سراغم آمده بود، الان کجا بودم و چکار می کردم ولی شاید با آن قلب، تردید دارم که می توانستم از خانقاه های ذهنم تا این پایه لذت ببرم.

پی نوشت: مسیح روشن من از همین کتاب برگرفته شده با ترجمه بی نظیر زنده یاد: محمد قاضی.

منبع : پارادایم مسیح روشن من....
برچسب ها : تواند ,کتاب ,همین ,مسیح ,زندگی ,ذهنم ,مسیح روشن ,خواندن کتاب

در آستین دوست....

:: در آستین دوست....

در آستین دوست....

یک سری از آدمها عقیده دارند، خدا، انسان را آفرید و انسان توجیه را. البته این جمله بیشتر بار منفی دارد و آنطور که من متوجه شده ام، بیشتر منظور این است که آدمها برای کارهایشان بالاخره یک بهانه ها و توجیحاتی می تراشند. 

اما به نظر من این بهانه ها همیشه بد نیستند، در برخی موارد این توجیحات مثل یک ستون ساختمان عمل میکنند. مثلا من شخصا خیلی از شرایطی را که با آن مواجه می شوم، تنها با متوسل شدن به معنا دار بودن زندگی - که شاید یک جور توجیه باشد- تحمل می کنم.

البته یک وقتهایی هم می شود که این توجیحات، کاری از دستشان بر نمی آید. ولی امشب که به بهانه دوستی باز صحبت از معنا داری زندگی به میان آمد، حس کردم چقدر دلم برای برخی باورهایم تنگ شده، باورهایی از جنس ماورایی ام.

مثلا گفته های کتاب " پیشگویی های آسمانی" که می گوید، شرایطی که یک فرد در آن به دنیا می آید، خانواده، مکان و .... همه ابزاری ست که او برای رشد روحانی خود بدان ها نیاز دارد. این نوع تفسیر به آدم نگاهی می دهد که به کمک آن می تواند بی قهر و خشم، به جای جنگ با شرایط موجودش، موهبت های آن شرایط  را کشف کند.

این استدلالها شاید یک مشت اراجیف به نظر برسد. ولی من فکر نمی کنم، چنانچه، این استدلالها دست و دل آدم را به کار بیندازند، چیز بدی باشند. هرچه باشد، بهتر از اعتقاد به فلسفه هایی است که آدم را به پوچی و در نهایت قعر تاریکی های ذهن اش پرت می کند. یک جور در خود پیچیدن و عذاب کشیدن.

مفاهیمی چون: تله پاتی، پرواز روح، هاله، آدمهایی که می توانند به خاطر فرکانس بالای روحی شان، فکر بقیه را بخوانند.... همه و همه مرا به وجد می آورند و دوست دارم خودم به این ظرفیت برسم. فقط خاطرم بود که روزی در جایی خواندم، یکی از الزامات آمادگی برای ورود به این وادی ها، انجام وظایف شرعی در هر دینی است که به آن معتقدید. یعنی در گام اول باید یک متشرع خوب باشید.

دقیقا شاید، یکی از دلایلی که مرا از انسان بودنم خشنود و راضی می سازد این است که هیچ محدودیت و تمام شدنی برای کسی که دوست دارد، روحش را برویاند، وجود ندارد. یعنی همیشه کائنات، چیز جدیدی برای پرده برداری از زیبای های جهان، برای روحی که تلاش می کند بفهمد، در آستین دارد.

برچسب ها: نسیم تحول، هارلد کلمپ

منبع : پارادایم در آستین دوست....
برچسب ها : دوست ,بهانه ,انسان ,آستین ,آستین دوست

j'ai beaucoup change

:: j'ai beaucoup change

 j'ai beaucoup change

(من خیلی تغییر کرده ام...)

با دهانی باز و سری پر شور در حال تماشای فیلم "بازگشته" با بازی لئوناردو دی کاپریو بودم؛ در حالی که استرس ها و ترس هایم یک گوشه ای همین طور به حال خود رها شده بودند.

اتوبوس در جاده مثل ماهی  در جوی در حال پیش روی بود. فیلم مرا در خود غرق کرده بود و حواسم از خشک شدن پاهایم حسابی پرت شده بود. یک آن، بنا به میل ذهنیم، فکر کردم همه چیز این طور چیده شده تا من این فیلم را ببینم و بعد نتیجه گیری کنم که چقدر آدم می تواند به فراسوی توانایی هایش برود. این فیلم توانسته بود، مرزهای ذهنی مرا اندکی جابجا کند. اضافه کنید خواندن کتاب زوربای یونانی را به پس زمینه همین ذهن که خواندن آن مقارن با روزهای تعطیل اول سال شده بود.

به تناوب، زوربا و ارباب- شخصیت های اصلی این کتاب- در روح من حلول می کردند و من از بودنم، مثل دریایی  که از جزر و مد خود احساس غرور می کند، غرق لذت می شدم. با تمام این اوج گیری های روحم تنها، یک مسئله مرا رنج می داد: حیاط خلوت وجودم که در آنجا ترسهایم در هیبت روزمره گی هایی که قرار بود بعد از اتمام تعطیلات عید سراغم بیایند، مرا از این فانتزی ها بیرون می کشید. درست مثل اسباب بلااستفاده ای که بلاتکلیف در انباری رها شده باشند.   ولی خوب من مثل یک آدم شاد کمی تا قسمتی افسرده، بعد از این همه افت و خیزها، این همه بودم که بتوانم به پرتاب چنین رنج های آشنایی جا خالی دهم.

شخصیت زوربا و همین طور ارباب به من این توهم را می داد که چقدر آدم بزرگی هستم و متفاوت، تفاوتی که من نمی دانم چرا گاهی اینقدر دنبال آن هستم. بهار وصف شده در کتاب انگار، بی هیچ فاصله زمانی برگرفته از بهاری بود که در حال تجربه اش بودم و همین هیجان خواندن آن را دو چندان می کرد.

در بخش هایی از این کتاب، مریم مقدس، عیسی مسیح، عید پاک و کلا مناسک مسیحیان، کلیسا و دیر و  راهبان آن  به قدری شیک توصیف شده بود که بی اختیار باعث شد من یاد مقدسات ذهن خودم بیفتم و این که آیا روزی اگر خواستم کتاب بنویسم و در آن لازم شد از باورهای مذهبی شخصیت اصلی رمانم که عاشقش هستم، بنویسم آیا خواهم توانست بی تعصب یک مذهبی تندرو یا یک آدم بی دین و لامذهب، باورهای زیبای او را به تصویر بکشم؟

تنها کتابهای تاثیر پذیری که در نوجوانی از شخصیت های مذهبی مورد علاقه ام خوانده ام از جرجی زیدان بوده که فکر می کنم، یک مسیحی بود. .....

پی نوشت: این مطلب را لطفا با طعم باران بخوانید. چون الان خیلی جدی در حال باریدن است و عکس زیبایش در هاله چراغ کوچه به خوبی قابل رویت است.

برچسب ها: نیکوس کازانتزاکیس

منبع : پارادایم j'ai beaucoup change
برچسب ها : شخصیت ,کتاب ,فیلم ,همین ,مذهبی ,خواندن ,beaucoup change